خرید بک لینک
دستان لرزان "اوستا" را میگیرم وبه صورتم میکشم .. ببین ... زیر این نقاب ِ جنگندۀ مردانه .. دخترک نحیفی در حال جان دادن است ... دخترکی که هربامداد عروسک پوشالی ش را به تماشای شوالیه میدان اصلی شهر می

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: جمعه 30 آذر 1397 ساعت: 3:41

نِشسته ام کنار رودی که نَنــشسته کنارم و به سرعت از کنارم عبورمیکند .. و قلوه سنگ هایی که از آن پایین خودنمایی میکنند ... و نگاهم که دنبال قورباغه ای ، ماهی , ای چیزی میگردد .. درفاصله چندمتری ..

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: چهارشنبه 28 آذر 1397 ساعت: 23:45

برف پاک کن ِ "احتمالا پابه سن گذاشته " خاور هویچی رنگ .. زورش به قدم های تند و یکریز باران ِ پاییزی نمیرسید .. سرم را به سمت پنجره برگردانده بودم وهی " هـــــــــــــــاه" میکردم توی صورتش ...! تا

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: چهارشنبه 21 آذر 1397 ساعت: 3:55

دستم را به سمت گوشواره اش میبرم ... بی هیچ حرکتی نگاهم میکند وقتی که انگشتم را از لمس ِ گوشواره به زیر لاله گوشش میبرم و آرام به چانه اش میرسم .. محیط لبانش زیر سُــرانیدن سرانگشتم لرزش خفیفی دارد

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: چهارشنبه 21 آذر 1397 ساعت: 3:55

خیلی خوب است که بتوانیم آدمهای گذشته را اگرلازم است ببخشیم .. وخودمان را نیز.. خیلی خوب تراست که اگر بدی هایشان یادمان افتاد چروک نقش بربسته بر پیشانی و لب ولوچه مان را زود اتوکشی کنیم وبگوییم گذشت..

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 13:57

در راه رفتن به بیمارستانم که فاطمه جانم پیدایش میشود پای رفتنم سست میشود ودهن کجی ساعت هم زورش به قندی که با بودن فاطمه دردلم اب میشود نمیرسد ... با تاخیرمیروم .. اما قوی و محکم .. درمسیر رفت هستم

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 13:57

حساس شده ام این روزها ... همچون واکنش های فرد مبتلا به میگرن به نور وصدا ... حتی کمترین ! یا عکس العمل زنی باردار به بو ... حتی بهترین ! این روزها انگار حرفها ورفتارهای دیگران برایم زیرذره بین می

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 13:57

دیشب نیم خطی نوشتم و خاموش شدم .. اما یادم بود برای خودم بعدتربنویسم.. دلم فقط فاطمه را میخواهد که الان نیست...سفراست.. وقرارنیست مسافرتش را خراب کنم... قرارنیست حرفم را باهیچ کسی جزاو قسمت کنم.. نه خ

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 13:57

بی آنکه حواسش باشد ... بودنش را برایم شرطی میکند ... بودنی که حکم نفس دارد ... ومن بی آنکه حواسش باشد ... خفه گی را انتخاب میکنم ... ذره ذره ... بازجرکش شدن .. اما انتخابش میکنم ..

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 13:57

خانمی درحدفاصل سنی میانسال تا کهنسال ازفروشگاه بیرون می آید .. ویکی ازاین خانمهای فروشنده یکهو میپرد جلویش که لطفا یکی ازاین دستمال هارابخر... خانم اول هم نه میگذارد نه برمیدارد ویکهو میگوید .. "بذا

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 13:57

چندسال قبل.. یک قراری گذاشتیم ... چیزی شبیه شرط بندی ... من... یادم, بود ... او... نه!... پس.. یادم, تو را فراموش.....!

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 13:57

از صبح دارم به این فکرمیکنم یک جورهایی..

وهربارکه بالارا نگاه میکنم لبخندمیزم به نشانه سپاس...

وچشمانم را آرام باز وبسته میکنم یعنی حواسم هست که حواست هست ها ..

ممنونم ...

و

..

ببخشید ..!

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 13:57

من کاری ندارم پشت سر هم صنفی های او چه میگویند ... راست ودروغش هم برایم مهم نیست ... اما همانطور که حتی بین فرشتگان استثنا وجود داشته ... دیگر چه رسد به آدمیان ... از خدا پنهان نیست ..ازبندگانش چه

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 13:57

صفحه بندی